میگن خاطره بنویس اما ما خاطره رو شوهر دادیم رفت.....
با سلام به همه راستش خیلی وقت بود که اصلا سری به وبلاگم نزده
بودم اما این جنبشی که بین ویلاگ نویس های ایرانی راه افتاد و به
نصیحت دوست عزیزم منم میخوام سهم خودم رو ایفا کنم :
خاطره نوشتن از مدرسه خیلی کار سختیه اخه آدم میمونه کدوم رو ا
نتخاب کنه مثلا از اینکه سر کلاس فیزیک نون و پنیر و سبزی خودیم یا
کلاس شیمی رو بوی پفکمون برداشت یا اینکه به بهونه ی کمک به
دفتردار از کلاس جغرافی در میرفتیم اما خاطره ی جالبی دارم از زنگ
دین و زندگی راستش زنگ چهارم بود و باید تا ساعت 2.5 می موندیم
فکرش رو بکن بعد از 2 زنگ فیزیک و 1 زنگ زیست تا ساعت 2.5
بشینی سر کلاس دینی هنوزم که فکر میکنم مخم سوت میکشه همیشه ا
ین زنگ کلاس یا تشکیل نمیشد یا نصف بچه ها غایب بودن خلاصه کنم
که یه روز من به بچه مثبت کلاس گفتم علی رضا من میرم بیرون مدرسه
تو کوچه تو هم کیفم رو بنداز اونم با کلی ترس و لرز قبول کرد ( اینا رو
نمیگم که بخندی میگم که براتون تجربه بشه ) خلاصه با بد بختی و هزار
تا دوز و کلک رفتم تو کوچه حالا هر چی صدا میزنم آقا معلوم نبود کجا
رفته بود وقتی هم که اومد کیف رو انداخت اما از شانس ما افتاد رو این
میله آهنیا که رو دیوار میزارن تا دزد نیاد منم با فلاکت از دیوتر کشیدو
بالا و کیفم رو از لای میله ها در بیارم اما چشمت روز بد نبینه دیدم جناب
سرکار که تو کلانتری بغل مدرسه بود اومد یخه ما رو گرفت و یه راست
برد پیش مدیر مدرسه 1 بار دیگه هم از سر همین کلاس میخواستم در
برم رفتم با معلم ورزش ساخت و پاخت کردم اونم همچین راحت من رو ا
ز اتاق ورزش رد کرد رفتم راستش یه خورده واسه خودم هم مشکوک
بود اما توجه نکردم اما جاتون خالی فردا جلو در مدرسه اصلا اجازه
ندادن تو مراسم صبحگاه شرکت کنم 1 بار هم با دوستم قرار شد جلوی
ماشین ناظممون 1 دعوای کوچولو انجام بدیم منم یواشی زدم تو گوش
رفیقم اونم خودش رو پرت کرد رو کاپوت ماشین اما ما که نمیدونستیم این
ماشینای 405 اینقدر نازک نارنجیه دیدیم ییهو کاپوته یه صدایی کرد و
رفت تو ما هم 4 تا پا داشتیم ( به قول ناظم چون همیشه به ما میگفت 4پا)
8 تا دیگه قرض کردیم و در رفتیم بعدش هم تا 1 هفته جلوش آفتابی
نشدیم و بخیر گذشت
زنگهای زیست هم خاطرات خاص خودش رو داره که مثلا معلم داشت
درس میداد و ما هم عکس جک و جونور میکشیدیم و میچسبوندیم به ل
باس بچه ها تقریبا نصف کلاس شناسنامه دار شده بودن که آقا عابدی
(معلم زیست که خداییش لنگه نداره و از همینحا هم دستش رو بوس
میکنم) متوجه شد و خودشم خندش گرفته بود اما بازمحما رو راهی دفتر
کرد 1 سری هم سر کلاس شیمی از دبیر مربوطه اجازه گرفتیم واسه ا
ستراحت ( دم دمای عید بود و تق و لق بودن مدرسه ها ) و با گوشی یکی
از بچه ها آهنگ گذاشتیم و رصیدیم تا اونجا که معلم خجالت کشید و
خودش رفت بیرون با همین آقای جمال اُف یه بار رفتیم اتاق آیتی(IT)
گفت کی بلده با کامپیوتر کار کنه منم دویدم رفتم جلو و به جای اینکه CD
درسی بزارم CD فیلم اخراجی ها که همراهم بود گذاشتم این بنده خدا هم
خشکی نیاورد و دسته جمعی نشستیم تا تهش نگاه کردیم جای همتون
خالی خیلی حال داد
منم مث بقیه دوستام از شما دعوت میکنم خاطراتتون رو تو وبلاگتون
بنویسید و اگه مایل بودید بگید تا منم لینک وبلاگتون رو بزارم


















